آخرین هفته هایی که تو دلمی
سلام عشق من
خوبی مامانی
فدای تو بشم عزیزم
اومدم برات از اتفاقای این مدت بگم
******************************************
اول اینکه تخت و کمدت رو سفارش دادیم و برامون آوردن
البته خیلی به آقای نجار گیر دادم چون کمدت اون چیزی که میخواستم نشده بود
ولی خوب نهایتا خوب شد
تخت و کمدت رو 5 شنبه 16 بهمن آوردیم خونه و روز بعدش که جمعه بود منو بابا رضا از ظهر تا غروب یه سره درستش کردیمو وسایلتو چیدیم
خیلیییی ذوق داشتیم دوتاییمون
اطاقتم خیلی قشنگ شد
********************************************
روز شنبه18 بهمنم مهمون داشتبم
بابا بزرگ اومد و توی تراس رو لوله کشی کرد که مینی واشت آقا پسرمو بتونیم اونجا نصبش کنیم
همون روز عمو جواد و خانومشون هم اومدن
خاله سمیه و مهدی آقا هم بودن
خاله فاطمه و مهدی آقا و بچه هاشونم اومدن
جات خیلییییییییییییی خالی بود
همه رو برای شام نگه داشتیم و پیتزا پختیم
خیلی خوش گذشت اون شب
روز بعدشم مامانی ما و عمو جوادو دعوت کرد خونش برای ناهار
من صبحش از خواب پا شدم قفسه سینم درد میکرد
سر صبحانه هم حالم بد شد
بعدشم که رفتیم خونه بابا یزرگ بازم حالم خوب نبود تا شب که دیگه پشتمم درد میکرد
شما هم تکونات خیلی کم شده بود و من حسابی ترسیده بودم
واسه همین بابا رضا منو برد بیمارستان خاله فاطمه هم باهامون اومد
اونجا ازت نوار قلب گرفتن و خدا رو شکر صدای قلبتو شنیدم خیالم راحت شد بعدشم شروع کردی به ورجه وورجه کردن توی دل من
از خودمم نوار قلب گرفتن و گفتن خدا رو شکر مشکلی نداریم و مرخصمون کردن
*******************************************************
دیگه برات برگم این روزای آخر دکترمم عوض کردم
آخه دکتر قبلیم یه مقدار بد اخلاق بود و همش بهم استرس میداد
الان رفتم پیش یه خانوم دکتر دیگه که خیلیی مهربونه خدا رو شکر
دیگه برای پسر شیطونم بگم که دکتر وقتی شنید تکونات کم شده بوده برام یه سونو نوشت
سونوی بیو فیزیکال شنبه 27 دی رفتم سونو گرافی ساعت 2 من رفتم بابا رضا هم از اداره اومد و وقت گرفتیم برگشتیم خونه ناهار خوردیم و رفتیم سونو
اونجا بهم گفتم یه چیز شیرین بخور آقا پسرت تکون بخوره
منم گفتم پسرم همین الانشم داره تکون میخوره حسابی
منو فرستادن داخل اطاق
همینکه خانم دکتر دستگاهو گذاشت رو شکمم شما خوابیدی
خانم دکتر هر کاری کرد بیدار نشدی
وزنتم یه مقدار کم بود
آب دورتم کم بود
اینا رو که شنیدم دیگه از استرس داشتم سکته میکردم شما هم که تکون نمیخوردی
خانوم دکتر بهمون گفت بریم یه کم قدم بزنیم دوباره بریم برای سونو
ما هم رفتیم و بعد یه ساعت که برگشتیم خدا رو شکر این سری تکونات خوب بود و خانوم دکتر راضی بود
هر چند بازم به نظر من خوابیده بودی اون وسط ولی خانوم دکتر میگفت من تکونای قفسیه سینشو میبینم و عالیه
فدات بشم عزیزم
منم دیدمت
دنده هات انقده قشنگ بالا پایین میرفت داشتی مثل آدم بزرگا نفس میکشیدی
مامان فدات بشه عزیزم
ازا اونجا هم رفتیم دکتر و دکتر بهمون گفت هنوز یه ماه دیگه تا اومدن شما مونده و تاریخ اومدنت بین 22 تا 24
بهمنه انشاا... و خیالمو راحت کرد
***************************
این هفته بازم وقت دکتر داشتم
شما بازم تکونات از روز 4 شنبه هفته قبل کم شده بود
روز جمعه ظهر هر کاری کردم تکون نمیخوردی دیگه از استرس اشکم میومد که بابا رضا اومد و نشست باهات حرف زد
انقده حرف زد باهات تا بالاخره بیدار شدی و خودتو تکون دادی و خیالم راحت شد
دیروز به دکترم گفتم تکونات کم بوده گفت دوباره برم سونو و نوار قلب از شما ببینیم اوضاع چجوریه
گفت چون آب دورت کم بوده ممکنه موندن بیشترت خطرناک باشه
گفت زودتر دنیا بیای بهتره
*************************
مامانی من امروز میرم سونو
خدا کنه همه چی خوب خوب باشه
دوست دارم بیشتر تو دلم بمونی
هم اینکه بزرگتر میشی هم اینکه بازم بیشتر فقط برای خودمی
از اینکه دیگه تو دلم نباشی و تکوناتو حس نکنم غصم میگیره و اشکم در میاد
تو این مدت بهت خیلی عادت کردم وقتی باهات حرف میزنم خودتو تکون میدی و من میفهمم داری به حرفام
گوش میدی
میترسم بیای بیرون و نتونم خوب ازت نگهداری کنم
از یه طرفم خیلی دوست دارم بیای بغلت بگیرم و ببوسمت
بابا رضا که از من بیشتر منتظر دنیا اومدنته
مامانی دعا کن هر چی پیش میاد خیر و صلاحمون توش باشه و به راحتی دنیا بیای
بتونم باز میام و میگم که جواب سونو چی شد



آخرین هفته هایی که تو دلمی 

مامان نرگس